يک شبي مجنون نمازش را شکست.
بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
گفت :
يارب از چه خوارم کرده اي؟
بر صليب عشق دارم کرده اي؟
مرد اين بازيچه ديگر نيستم!
اين تو و ليلاي تو من نيستم!
گفت رب :
ديوانه!ليلايت منم
در رگت پيدا و پنهانت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:41 توسط اصغر عبدی
|
با سلام خدمت بازديدكنندگان عزيز اين وبلاگ