نمی خوای ببازی
تموم حرفات تموم کارات
شروع شد دوباره
دلم تو رو شناخته
حنات رنگی نداره
می گی می خوای منو باز
بکن عشقو آغاز
می دونم دروغه
سرت باز شلوغه
به تو راه نمی دم
دلم رو دوباره به تو وا نمی دم
شروع کردی بازی
نمی خوای ببازی
می دونم که می خوای
برگردی پیشم
ولی این دفعه من
دیگه خام نمیشم
دلم بچه نیست که
بیاد بات دوباره
اون یک زخم خورده است
نه یک دل مرده
رفیق و شناخته
دست تو رو خونده
برای همینم
روی حرفش مونده
تلاشی عبث رو
بده تو ادامه...
شاعر : زهره فولادپور
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:35 توسط اصغر عبدی
|
با سلام خدمت بازديدكنندگان عزيز اين وبلاگ