من سال هاست به شادی بی پروای شاپرک ها در خاطرات کودکی ام قانعم.

به لطافتی که بعد باران، بر روی گونه های صورتی شمعدانی می نشیند،

به هوای دلگیرتر از دل آسمان،به شقایق های زیر گنبد کبود در قصه های دور و دراز مادر بزرگ،

به صحبت گنجشک ها با صبح و صدای آشنای یک پرنده در همهمه ی چلچله ها.

من به سلام گرم گل یخ در دل کوه قانعم.به تماشای پروانه ها در دشت خیالی رویاهایم،به نگاه ساده ی ماه،

به پولک رها شده ی یک ماهی عاشق در حوض،من به یک بیت شعر از شاعر شهر غریب قانعم…